حضرت باران! به من بارِ دگر جان می دهی؟
بی‌پناهم...، سرپناهی در خراسان می دهی؟

دست خالی آمدم سویت، ندارم توشه‌ای
هرچه می‌خواهم، یقین دارم که آسان می‌دهی

من شنیدم، هیچ‌کس از درگهت، نومید نیست،
از سرِ خوانِ کریمت، تکه‌ای نان می‌دهی؟

باغِ بی‌برگ و برم، خشکیده در اندوهِ هجر،
این کویرِ خشک را، یک جرعه، باران می‌دهی؟

طاقتی دیگر ندارد این گدا، بی‌تاب شد...
کِی به دردِ هجر، می‌آیی و پایان می‌دهی؟

ای که از پیشش می‌آیی!، جانبِ دریا کجاست؟
آه باران! تشنه‌ام، تشنه...، خراسان می‌دهی؟