چه می شود که به ما هم نظر کنی ای ماه! (محمد جواد غفورزاده شفق)

در این حرم که میان کبوتران یله ای

چه شد که دل نسپردی به یار یکدله ای ؟

از این حرم به خدا میتوان رسید اما

به شرط داشتن زاد راه و راحله ای 

شنیده ای، کسی از هفت شهر عشق گذشت

کنار قبله ی هفتم تو در چه مرحله ای؟ 

چرا دخیل نبستی ضریح سبزش را ؟

اگر که حلقه به گوش حدیث سلسله ای 

به نام حجت هشتم، در این بهارستان

ببند نامه ی حاجت، به بال چلچله ای

نگاه کن که چه گفتند در مقام رضا (ع)

کمیت و دعبل اگر یافتند از او صله ای

چو آفتاب بخوان در طواف گنبد او

زیارتی و دعایی، نماز نافله ای

به پای بوسی زوّار درگهش بشتاب

که بر سرت بنشیند غبار قافله ای

بکوش تا نرود از کف تو، فیض سؤال

که پیش آینه پوشیده نیست مسئله ای

پناه داده به خاری چو من در این گلشن

خدای داده به این گل چه صبر و حوصله ای..!

من از زیارت این روضه غافلم هرچند

"زخانه نیست مرا تا بهشت فاصله ای "

به جرم این همه کفران نعمت و تقصیر

خدا کند، نکند، از مجاوران گله ای  

چه می شود که به ما هم نظر کنی ای ماه

تو نور منعکس از آیه ی مباهله ای

به تو آقا پناه آوردم ، بده برگ امان امام رضا (احمد ایرانی نسب)

نام مارا نوشته اند "غلام" ، نام فامیلمان "امام رضا"
به دل ماست روح "امام حسین" ، به تن ماست جان "امام‌ رضا"

مادرم جای شعر لالایی ، همه شب از کرامتش میگفت
پدرم زیر گوش من خوانده ، لابه لای اذان امام رضا

کودکی های من کنار تو بود ، بین این صحن ها بزرگ شدم
سالها با کبوتران حرم ، خورده ام آب و نان امام رضا

کودکی ام چقدر زود گذشت، دل من تنگ شد برای خودم
من حسابی عوض شدم اما ، تو همانی همان امام رضا

حرم تو همیشه غوغا بود ، آخرین خانه ی امید همه
هفتمین قبله گاه زائرها ، هشتمین آسمان امام رضا

بین آغوش صحن ها بودند ، زائرانی که گریه میکردند
دختری لال ، ناله زد بینِ ، اشک و لکنت زبان امام رضا

مادرش بین صحن ها افتاد ، پدرش گریه کرد و داد کشید
یا امام رئوف ممنونم ، حضرت مهربان امام رضا

پیرمردی که اهل باران بود ، چشمه ای داشت بین چشمانش
با نوای کریمخانی خواند ، خادم روضه خوان امام رضا

من که روی سیاه آوردم، کوله بار گناه آوردم
به تو آقا پناه آوردم ، بده برگ امان امام رضا

که طعم خاک درت خوش نشسته است به جانم (سعید تاج محمدی)

نشد بخواهم از این خانه چیزی و نسِتانم
نشد بیایم و بیش از قرار، با تو نمانم

نشد که اذن دخول از سلام پیش بیفتد
نشد برای تو پیش از سلام، شعر نخوانم

نگاه کردم و دل را گره زدم به امیدی،
نگاه کردی و از شوق، وا شده است زبانم

زبان، همین که به تو خیره ام همین که نشستم
کنار دوست، زبانی به جز نگاه ندانم

به بوسه تلخی کامم عسل شده ست همیشه
که طعم خاک درت خوش نشسته است به جانم

ز هر که خواسته ام راه چاره ی غم خود را
به غیر جاده ی مشهد نداده است نشانم

هرچه می‌خواهم، یقین دارم که آسان می‌دهی (عادل حسین قربان)


حضرت باران! به من بارِ دگر جان می دهی؟
بی‌پناهم...، سرپناهی در خراسان می دهی؟

دست خالی آمدم سویت، ندارم توشه‌ای
هرچه می‌خواهم، یقین دارم که آسان می‌دهی

من شنیدم، هیچ‌کس از درگهت، نومید نیست،
از سرِ خوانِ کریمت، تکه‌ای نان می‌دهی؟

باغِ بی‌برگ و برم، خشکیده در اندوهِ هجر،
این کویرِ خشک را، یک جرعه، باران می‌دهی؟

طاقتی دیگر ندارد این گدا، بی‌تاب شد...
کِی به دردِ هجر، می‌آیی و پایان می‌دهی؟

ای که از پیشش می‌آیی!، جانبِ دریا کجاست؟
آه باران! تشنه‌ام، تشنه...، خراسان می‌دهی؟
 

دستان بی نیاز (سید محمد رستگار)

دل بسته ی این در است بازش نکنید
از درگه دوست بی نیازش نکنید

دستی که رسیده بر ضریح مولا
دیگر به سوی کسی درازش نکنید