دوباره سیل زوار و مسیر خیس و بارانی
دل و شرح جدایی ها من و این بغض پنهانی

دوباره اول سالی دلم را داده ام دستت
تو تحویلم بگیر آخر رسیده فصل مهمانی

شکوه باغ رضوانند شب بو ها، پرستو ها
دوباره صحن هایت شد پُر از عطر و گل افشانی

به زوارت چه می آید لباس عید دیدارت
به خدامت چه می آید سپند و عود گردانی

امین الله هستی و امان زائران، آری!
"مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی"

گلستان است با یاد شما سرتاسر ایران
ولی نعمت مایی تو ای شاه خراسانی

شب تاریک هم باشد اگر در کوچه های شهر
تمام شهر روشن می شود با این چراغانی

کنار قبله هفتم خوشا خدمت به این مردم
مرا ای کاش گرد زائران خود بگردانی

پر از دردم ولی دردم دوایش قرص و دارو نیست
به غیر از گوشه‌ ی چشمت ندارم هیچ درمانی

شدم همگام با خورشید و رو کردم به پابوست
 به مِهرت آمدم اینجا که هستی مهر را بانی

چه حاجت هست بر نامه نیازی برتکلم نیست
"که هم ناگفته می دانی و هم ننوشته می‌خوانی"

به گاه سال نو بانگ رضا جانم رضا برخواست
نماز ما ولای توست تویی که روح ایمانی

 در این عصری که هر عاشق هوای دیگری دارد
"هوا خواه تو ام جانا و می دانم که می دانی"

گدایی بی سر و پایم که پابوس تو می آیم
مشرف می شود چشمم به تشریف دُر افشانی

رعیت غیر مهر تو تمنایی ندارد هیچ
ز مردم دستگیری کن که کار توست سلطانی

میان سیل زوارت رسیدم گریه در گریه
چه عکسی می شود عکسم میان صحن بارانی