ذرّه بودم زائر شمس الشّموسم کرده اند (غلامرضا سازگار)

دامن آلوده و بار گناه آورده ام
گر چه آهی در بساطم نیست آه آورده ام

هر که بودم هر که هستم با کسی مربوط نیست
بر امام مهربان خود پناه آورده ام

هر که آرد تحفه ای در محضر مولای خود
من دو دست خالی و کوه گناه آورده ام

در کرم شه را گدا باید گدا را نیز شاه
من گدا دست گدایی سوی شاه آورده ام

بر کبوترهای صحنت هدیه ی ناقابلی است
گندم اشکی که در این بارگاه آورده ام

ناله ام در سینه، اشکم در بصر، سوزم به دل
نامه ای چون دود آه خود سیاه آورده ام

نی عجل با کوه عصیان عفو، نازم را کشد
رو به سوی مظهر عفو اله آورده ام

ذرّه بودم زائر شمس الشّموسم کرده اند
قطره ای بودم به این دریا پناه آورده ام

گر چه هستم قطره ای ناچیز، یک دریای اشک
هدیه بر مولای خود روحی فداه آورده ام

هر فقیری هست دست خالیش سرمایه اش
من فقیرم دست خالی را گواه آورده ام

"میثما" مولا اگر پُرسد چه آوردی بگو
سر به خاک زائرت از گرد راه آورده ام

تو هيچ وقت گدا را نمي‏ کني نوميد (سید رضا مؤید)

الا که عقده ز دل هاي بسته باز کني‏
کجا به سائل درگاه خويش ناز کني‏
به حلقه حلقه‏ ضريح تو بسته ام دل را
که قفل به دل به کليد نگاه باز کني‏
تو هيچ وقت گدا را نمي‏ کني نوميد
تو هيچ گاه نبندي دري که باز کني‏
به خاکسار درت چشم مرحمت داري‏
نيازمند درت را تو بي‏ نياز کني‏
بلاي فتنه ز عالم نمي‏ شود کوتاه‏
مگر تو دست بسوي خدا دراز کني‏
زمين باير دلهاست تشنه‏ ي باران‏
مگر تو رو به مصلي نهي نماز کني‏
گداي درگه خود را تو آبرو بخشي‏
ز پا فتاده خود را تو سر فراز کني‏
بر آستان تو بيچاره ‏تر ز من نَبوَد
الا که چاره‏ ي بيچارگان تو ساز کني‏
شنيده‏ ام که تو با اهل سوز داري کار
عنايتي که مرا اهل سوز و ساز کني‏
اميد عالم و آدم به توست روز جزا
مباد آنکه در آن گير و دار ناز کني‏