الا که عقده ز دل هاي بسته باز کني‏
کجا به سائل درگاه خويش ناز کني‏
به حلقه حلقه‏ ضريح تو بسته ام دل را
که قفل به دل به کليد نگاه باز کني‏
تو هيچ وقت گدا را نمي‏ کني نوميد
تو هيچ گاه نبندي دري که باز کني‏
به خاکسار درت چشم مرحمت داري‏
نيازمند درت را تو بي‏ نياز کني‏
بلاي فتنه ز عالم نمي‏ شود کوتاه‏
مگر تو دست بسوي خدا دراز کني‏
زمين باير دلهاست تشنه‏ ي باران‏
مگر تو رو به مصلي نهي نماز کني‏
گداي درگه خود را تو آبرو بخشي‏
ز پا فتاده خود را تو سر فراز کني‏
بر آستان تو بيچاره ‏تر ز من نَبوَد
الا که چاره‏ ي بيچارگان تو ساز کني‏
شنيده‏ ام که تو با اهل سوز داري کار
عنايتي که مرا اهل سوز و ساز کني‏
اميد عالم و آدم به توست روز جزا
مباد آنکه در آن گير و دار ناز کني‏